آری ،من پدر خودم بودم و من پسر خودم بودم ، از خودم می پرسیدم و بهترین جواب هایی که می توانستم می دادم ، می دادم عصر به عصر برایم بخوانند ، همان داستان همیشگی را که از بر بودم و باورش نداشتم ، یا با هم قدم می زدیم ، دست در دست ، ساکت ، غرق دنیاهای خودمان ، هر کس غرق دنیاهای خود ، دست در دست فراموش شد . این طور است که تا حالا دوام آورده ام . و امروز عصر هم انگار باز نتیجه می دهد ، در آغوشم هستم ، من خود را در آغوش گرفته ام ، نه چندان با لطافت ، اما وفادار ، وفادار. حالا بخواب ، گویی زیر آن چراغ قدیمی ، به هم ریخته ، خسته و کوفته ، از این همه حرف زدن ، این همه شنیدن ، این همه مشقت ، این همه بازی ....
ساموئل بکت
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389 17:59 توسط جوان خام
|
«...ترس از به خواب رفتن در شب
ترس از به خواب نرفتن
ترس از رستاخیز گذشته
ترس از «اكنون»ی كه بال و پر میگیرد
ترس از زنگ تلفن كه سكوت شب را میخراشد
ترس از توفانهای الكتریكی...
ترس از سگهایی كه شنیدم گاز نمیگیرند
ترس از اضطراب!
ترس از شناسایی كردن جسد یك دوست
ترس از بیپول شدن
ترس از زیادی داشتن، هرچند مردم این را باور نمیكنند
ترس از پروندههای روانی
ترس از دیر رسیدن و ترس از پیش از دیگران رسیدن
ترس از دست خط بچههایم روی پاكت نامهها
ترس از این كه پیش از من بمیرند و احساس گناه كنم
ترس از اینكه مجبور شوم دوران سالخوردگیام را با مادر پیرم سر كنم
ترس از سردرگمی
ترس از اینكه این روز با پیام ناخوشایندی پایان یابد
ترس از بیدار شدن و فهمیدن اینكه تو رفتهای
ترس از دوست نداشتن و ترس از به اندازه كافی دوست نداشتن
ترس از اینكه چیزهایی كه دوست دارم برای آنهایی كه دوستشان دارم مرگبار باشد
ترس از مرگ
ترس از زیاد زندگی كردن
ترس از مرگ...»
ریموند کارور
+
نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389 11:51 توسط جوان خام
|
بشر را چنین آفریده اند . از دلایل و انگیزه های بسیار پوچ و بی معنی که حتی به گفتنش نمی ارزد برای خود بهانه می جوید و بر اساس آنها عمل می کند . چون بشر .. هر که می خواهد باشد .. همیشه و در همه حال دوست می دارد چنان کند که می خواهد و به هیچ وجه خود را ملزم نمی داند آن چنان رفتار کند که عقل سلیم و مصلحت او ایجاب می کند و امر می دهد . این که گاه قادر نیستیم حتی به خاطر مصالح شخصی خودمان هم اقدام به کاری کنیم و این که گاه میشود که حتما باید به گونه ای خاص بخواهیم و عمل کنیم اراده شخصی و آزاد ما تمایلات انفرادی ... و حتی احمقانه ترین آنها... خیالات و ابداعات ما گاهی ممکن است به سر حد جنون رسیده باشد همین ها درست همین هاست که در هیچ قاموس و سیاهه و صورتی از مصالح ومنافع نوشته نشده است و همین هاست که من آنها را مصلحت بارترین مصالح نام داده ام . اینها را محال است که بتوان طبقه بندی کرد . بر اثر همین عوامل است که تمام تئوری ها روش ها و سیستم های منطقی اشتباه در می آید و به کلی نیست می گردد . آقایان دانشمند و علمای علم الاجتماع از کجا می دانند که بشر باید اراده ای نجیبانه و موقر و طبیعی و رسمی داشته باشد و دارد؟چه شد که به این فکر و اندیشه پرداختند که بدون کوچک ترین شک وتردید اظهار کنند و بپذیرند که حتما بشر اراده ای عقلانی و مصلحت آمیز لازم دارد؟انسان فقط و فقط تسلیم تمایلات خود است: و هم آن را لازم دارد و بس . این استقلال در اراده هر چه گران تمام شود و به هر کجا بشر را بکشاند فرقی نخواهد کرد : فقط آن را می خواهد . و اما این اراده ... فقط شیطان می داند که ...
یادداشت های زیر زمینی
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389 9:28 توسط جوان خام
|
در کنار هم خفته بودند و اشک شاهزاده لئون میشیکین گونه روگوژین را تر کرد ... و بشر همیشه تنهاست حتی در کنار هم و چهره بر چهره یکدیگر و حتی آنگاه که تیغه کارد میخواهد به قلب برسد و شارل خم شده است تا بر دستهای سفید زن بگرید ... اگر خدا وجود نداشته باشد که دارد و نمی تواند وجود نداشته باشد که بشرها که خدا که سهراب و سرنوشت محتوم و بفرمود اسپ سیه زین کنند و یکی داستانی ست پر آب چشم که باید وجود داشته باشد تا بتواند وجود داشته باشد تا ما بتوانیم بنشینیم و ثابت کنیم که دارد و ندارد .....
دخمه ای برای سمور آبی
هوشنگ گلشیری
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389 13:14 توسط جوان خام
|
زندگی همه درد است .. وحشت است . . و آدم بیچاره است امروز همه چیز رنج است و ترس . امروز انسان دوست دارد زندگی را چون وحشت و درد را دوست دارد بله کار به این جا رسیده . زندگی در برابر رنج وترس به ما داده شده و فریب همه اش همین جاست . حالا انسان هنوز آنطور که باید نیست. انسان نویی خواهد آمد که سعادتمند و مغرور خواهد بود . انسانی که زنده بودن یا مردن برایش مساوی باشد انسان نو خواهد بود . انسانی که بر درد و ترس حاکم شود خدا خواهد بود و این خدای امروز دیگر نخواهد بود
داستایوسکی
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389 13:8 توسط جوان خام
|
نويسنده: فرشاد شيرزادي
روزنامه اعتماد، شماره 1075, چهارشنبه بيست و چهارم اسفند ماه 1384 ، صفحه 5
اشاره
ريموند كارور به سال 1938 در كلاتسگاني ايالت اورگون امريكا متولد شد و در دوم اوت 1988 در پورت آنجلس ايالت واشنگتن درگذشت. پدرش كارگر كارخانه چوببري و مادرش پيشخدمت بود. كارور خيلي زود ازدواج كرد و صاحب دو فرزند شد. در طول زندگي پرفراز و فرودش بازارياب لغتنامه، كارگر پمپ بنزين، راننده حمل كالا، نگهبان بيمارستان و همچنين ويراستار كتابهاي درسي هم بود. الكل، دورهيي از زندگي و ازدواج نخستش را ويران كرد و بعد از ازدواج دومش با «تس گالاگر» شاعر امريكايي، چند جزوه شعر نيز منتشر كرد.
«رابطه» برگزيده آخرين داستانهاي ريموند كارور شامل ده داستان كوتاه از كتاب: « » دارم از كجا زنگ ميزنم آخرين مجموعه داستان از اين نويسنده است كه توسط حميد يزدانپناه شاعر و مترجم به فارسي برگردانده شده است. يادداشتي كه در پي ميآيد مروري است كوتاه بر اين مجموعه داستان:
در تمام داستانهاي مجموعه «رابطه» روايت نويسنده از گذشته شروع ميشود و به زمان حال ميرسد و گاه از حال شروع ميشود و به زمان حال ميرسد و گاه از حال شروع ميشود و به گذشته باز ميگردد و در اين آمد و شدهاست كه داستان آغاز ميشود. در برخي داستانهاي اين مجموعه مانند «رابطه»، «دارم از كجا زنگ ميزنم» و... انگيزه گفتوگوي شخصيتهاي داستان، فراهم كردن فضا و عناصر اوليه داستان توسط «من راوي» است و هرچه پيش ميرويم در مييابيم در متن داستانها شخصيت محوري، تلاش مي كند تا از وقايع، حوادث و رخدادهاي واقعي زندگي داستان بنويسد. در داستان كوتاه «رابطه» هنگامي كه شخصيت اصلي داستان سراغ همسر سابقش ميرود زن به او ميگويد: «چرا به جاي جهنم اينجا آمدي? ميخواهي بيشتر برايت بگويم? فكر نكني كه نميدانم چرا برگشتي، ولي ميخواهم از دهان خودت بشنوم» در واقع، نويسنده ميخواهد اين را به ذهن خواننده متبادر كند كه «من راوي» تنها براي يافتن موضوع داستانش سراغ همسر سابقش آمده است. حتي هنگامي كه در صفحه 147، گوشه لباس زن را ميگيرد و كف اتاق زانو ميزند، زن فكر ميكند اين رفتار او براي تمايل به ايجاد رابطه دوباره ميان آنهاست و به اين نك
ته اشاره ميكند كه ديگر همه چيز برايش تمام شده است. كارور با اين حركت و كنش در داستان، شخصيت زن را، شخصيتي غافل از زمان و مكان جهان داستاني نشان ميدهد: «حس كردم همه چيز را بايد بگويم. ولي تو ميداني، من هم ميدانم كه ديگر همه چيز تمام شده است.»
در تمام داستانهاي «رابطه» مضمون، محتوا و حتي فرم داستانها به شكلي لايهلايه خلق شده است. مثلاص در همين داستان «رابطه» سطح بعدي محتواي داستان روايت روابط و مناسبات ويران انساني در جامعهيي متلاطم و متزلزل است.
نويسنده در داستانهايش با حركتي ظريف وقايع پيرامون را ميسازد و ميكوشد تا ذهن خواننده را با اين رخدادها درگير كند. كارور در داستان «جعبهها» با خلق آشفتگي اشياي خانه مادر «من راوي» جهان داستانياش را ميآفريند و هنگامي كه عبارتي ساده را در دل داستان ميگنجاند، اين عبارت در ذهن خواننده حرفهيي، هزاران معنا پيدا ميكند.
پرواضح است كه داستانهاي ريموند كارور، يكسره برشهايي از زندگي واقعي انسانها هستند. انسانهايي كه ميكوشند به خوشبختي و عشق دست يابند و در فضاي آن تنفس و زندگي كنند، اما همين آدمها در داستانهاي كارور، در زندگي شخصي خود، ناكام ماندهاند. خوشبختي و آرامش نسبي آنها بسيار نزديك است و از فرط نزديكي برايشان دستنيافتني است.
جهانبيني كارور به طرزي ساده و واقعنگرانه است. در حقيقت او براي تعريف زندگي، آن را با ديدگاه
جزيي نگرنگاه ميكند و برشها و برداشتهايي از آن را با دقت تشريح مي كند. در داستانها مفاهيم عشق، ويراني، خوشبختي، فلاكت و... به ميان ميآيند و كارور بخوبي به باز آفريني آنها ميپردازد و از عهده خلق نمونهها برميآيد كه همين باعث شده آؤار او داراي ابعاد بيشمار و تو درتويي باشند.
از منظري ديگر و با كمي تامل ميتوان گفت كه در اين آؤار، نويسنده قصد مطرح كردن مضموني را دارد كه از ديگر مفاهيم، مهمتر، اصليتر و عظيمتر است و آن همانا رسيدن به تعادلي نسبي در نگرش، بينش و برخورد با جهان و آدمهاي پيرامون است. تعادلي كه حاصل سالها نگريستن جزيي و دقيق به جهان و پشت سرنهادن تجربههايي بس عظيم در طول زندگي است. دستيابي به اين تعادل براي هركس ممكن است و آسان نيست و در صورت نيافتن آن زندگي از فرط سادگي دشوار ميشود. همانطور كه در داستان «عمارت تابستان» اين را ميخوانيم كه يك مشكل كوچك از فرط سادگي به چه اندازه دشوار و بزرگ ميشود. آنقدر كه ديگر كاري از دست هيچ يك از شخصيتهاي داستان ساخته نيست.
عشق در داستانهاي كارور رابطهيي ويران شده است. همه براي دستيابي به آن ميكوشند و حتي به شكل ساختگي آن هم دست نمييابند. همچنين در دل اين آؤار، مشهود و عيان است كه كارور معتقد است تغيير كيفي روابط و سلوك ميان انسانها، رابطه مستقيم با گفتوگو و كنش و منش آنها با يكديگر دارد.
تبادل افكار آدمها در ارتباط با يكديگر به شكلي نارسا و آشفته است و يك جاي كار هميشه لنگ ميزند. در داستان «چه كسي از اين تختخواب استفاده ميكند?» مساله از آنجا آغاز ميشو كه زني نيمه شبها به خانه راوي و همسرش تلفن ميكند و عاجزانه تقاضا دارد تا با آقاي «باد» صحبت كند. در داستانهاي «پيغام» و «كيك پركلاغي» هم به طرزي ديگر اتفاق يا روايت داستاني از نقطهيي شروع ميشود و مساله و مشكلي ساده براي شخصيتهاي داستان پيش ميآيد و چهره خود را به آنها مينماياند
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389 12:54 توسط جوان خام
|
دروغ تنها مزیت انسان است بر سایر موجودات ... با دروغ به راستی می رسی ... من از آن جهت انسانم که دروغ می گویم و هرگز به حقیقتی نرسیدند بی آنکه چهارده بار یا شاید صد وچهارده بار دروغ بگویند و این در نوع خود قابل احترام است اما خود دروغ را هم تازه نمی توانیم با عقل خود بگوییم ... به من دروغ را بگو اما دروغ خودت را بگو و آن وقت من تو را خواهم بوسید دروغ را به سبک خود گفتن بهتر از حقیقتی است به تقلید دیگری در مورد اول تو انسانی و در مورد دوم تو فقط مانند طوطی هستی حقیقت از بین نخواهد رفت اما پدر زندگی را ممکن است در آورد در این مورد شواهد زیادی بوده است .. خوب ما اکنون چیستیم .. ما همه بدون استثناء از نظر علم تکامل .. اندیشه..آرمان..آرزو..مکتب آزادیخواهی.. عقل.. تجربه و همه چیز و همه چیز هستیم و هنوز هم در کلاس مقدماتی آموزشگاه هستیم ..
از اتکا به عقل دیگری خوشمان آمده است ... عادت کرده ایم ...
وولف
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389 9:4 توسط جوان خام
|
مدت ها پیش از ازدواج پیش از خریدن خانه گاهی به دیدن مادرم به بیرون شهر می رفتم آن روزها هنور زنده بود خانه اش که بسیار کوچک بود توی یک باغ بود باغی که بزرگ نبود وحسابی از علف پوشیده شده بود با گیاهانی وحشی که دانه بسته بودند سال ها بود هیچ کس مداوم به آن باغ نرسیده بود حتی شک دارم که داخلش قدم گذاشته باشند بعد مادر سخت مریض شد و کمتر از خانه اش بیرون می آمد اما این باغ متروک زیبایی خاص خودش را داشت حالا می فهمم چرا وقتی هوا خوب بود مادرم عادت داشت کنار پنجره بنشیند و به باغ نگاه کند کنار پنجره صندلی مخصوصی داشت ویک بار به سرم زد که به همه چیز آن جا سر وسامانی بدهم منظورم باغ است چمن ها را زدم علف های هرز را کندم درخت ها را هرس کردم و در کل چیزی ساختم به سلیقه خودم با دست های خودم تا مادرم را خوشحال کنم ... دو هفته تمام بریدم زدم هرس کردم کندم هیمه کردم اره کردم از نو ساختم .... واقعا بدون وقفه ای برای استراحت تلاش کردم تا در کمترین زمان به همه چیز شکلی ببخشم حال مادر وخیم تر می شد زمین گیر شده بود و من دلم می خواست بتواند روی صندلی اش بنشیند و باغ جدیدش را ببیند خلاصه کنم .. سر آخر وقتی همه کار را انجام دادم و تمام شد رفتم داخل خانه و حمام کردم زیر جامه هایی تمیز پوشیدم کت نو وحتی کراوات... نشستم روی صندلی اش تا همه چیز را همان جور ببینم که او می توانست ببیند از پنجره بیرون را نگاه کردم آماده برای لذت بردن و دیدم ... چه منظره ای حتی نمی توانم آن را توصیف کنم که همه چیز چطور شده بود آن همه زیبایی طبیعت ... همه نابود شده بود ... همه جا رد پای خشونت بود ... .... ..... یادم هست زمانی که خواهرم کوچک بود رفت سلمانی و داد موهایش را کوتاه کردند می دانی آن زمان مد بود موهای فوق العاده زیبایی داشت طلایی مثل .... اما وقتی خوش و خندان برگشت پدرم یک نگاه به او انداخت وزد زیر گریه .. آن چه که من با آن باغ کردم بی شباهت به این نبود ....
قطعه ای از شاهکار تار کوفسکی ... ایثار ...
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389 12:56 توسط جوان خام
|
اکثر حرکات روزانه ی ما مثل عبور کشتی است بر دریایی ناشناخته ودریانوردان بر بالای بادبان در حالی که با دوربین هایشان به افق می نگرند می پرسند (آنجا خشکی است) که به این پرسش اگر پیشگو باشیم پاسخ می دهیم (بله) و اگر صادق باشیم می گوییم (خیر)......
(وهم) ارزنده ترین و ضروری ترین چیز هاست و کسی که وهم می آفریند در زمره ی بزرگترین نیکو کاران جهان قرار دارد اما واضح است که اوهام در مقابله با واقعیت از بین می روند پس هیچ سعادت واقعی هیچ ذکاوت واقعی و هیچ ژرفای واقعی جایی که وهم چیره شود دوام نمی آورد....
ویر جینیا وولف
+
نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد 1389 9:42 توسط جوان خام
|
باشد که هر رویا به حقیقت بپیوندد
باشد که مردمان باور بیاورند
وباشد که شهوات خویش را تمسخر کنند
زیرا آنچه شهوت اش می نامند ... در حقیقت
توان نهفته در جان شان نیست
که تنها سایشی ست میان جان و جهان بیرون
اما فراتر از هر چیز با شد که بر خود باور بیاورند
و بی دفاع باشند هم چون کودکان
چرا که لطافت بزرگ است و قدرت بی بها
هنگامی که آدمی زاده میشود لطیف است و سازگار
و هنگامی که می میرد محکم و سخت
هنگامی که درخت می روید لطیف است و سازگار
اما هنگامی که خشک و سخت شد ... می میرد
سختی و قدرت یاران مرگ اند
و نرمی لطافت تجسم زندگی
که آنچه سخت شد پیروز نخواهد شد
پیش تر ... آینده چیزی جز تکرار اکنون نبود با هر تغییر و تفاوتی بر آمده از پشت افق های دوردست تنها تکرار وضع موجود بود. ضرباهنگ زندگی متفاوت بود .
حالا آینده و اکنون در هم یکی شده اند . هر آنچه امروز می کنیم در آینده انعکاس خواهد یافت آیا همه آماده ی رو به رو شدن با این موضوع هستند ...
آنها نمی خواهند هیچ بدانند آنها فقط در کار ویران گری هستند وبس...
آندری تارکوفسکی
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389 15:24 توسط جوان خام
|