|
سنگینی جهان بر شانه های ماست ، دیدارش از راه چشمان ماست ،اگر مژه بزنیم یا سر بگردانیم یا به گذشته برگردیم تا به گفته های افلاطون سرک بکشیم یا ناپلئون وفتوحاتش را به یاد آوریم ، از گمراهی به جهان زیان می رسانیم . زندگی همین است......
داستان ادامه دارد گوش کنید ..صدایی مثل برخورد واگن های راه آهن روی خط فرعی شنیده میشود..این سلسله زنجیر شادمانه حوادث یکی در پی دیگری ، در زندگی های ماست . دق،دق،دق،باید،باید،باید،باید،رفت،رفت،خوابید،خوابید،باید بیدار شد ،، باید برخاست ،، ـ کلمه ای سنجیده ونجات بخش که وانمود می کنیم از آن بدمان می آید ، کلمه ای که محکم به قلبمان می فشاریم وبی آن کارمان زار است .....چه قدر شیفته آن صداییم که شبیه برخورد واگن های خط اهن فرعی است!!!
آیا این باید پایان داستان باشد ؟ یک جور آه ؟ واپسین همهمه موج ؟ باریکه آبی که در جویی غلغل زنان فرو میرود؟بگذارید به میز دست بزنم ، این طوری حس زمان را باز می یابم . بوفه ایی پر از تنگهای کوچک .. سبدی پر از نان بشقابی موز.، این ها صحنه هایی آرام بخشند. اما اگر داستانی در بین نباشد . چه پایانی خواهد بود ، یا چه آغازی ؟ زندگی شاید در قبال سلوکی که با آن می کنیم وقتی میکوشیم آن را بازگوییم حساس نیست ........
زندگی جمله ناقص وناتمامی بوده است <<<<>>>>>
ویرجینیا وولف (موجها) + نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 14:35 توسط میثم |
دوباره آن مزرعه ها . با زمین هایی که جای جای سیاه وخاکستری وسبز بودند ... ..... کلاغ ها و زاغ های آب کشیده وباران یکنواخت و آسمانی اشک بار وابری بی هیچ نشانی از شعاع خورشید ....... دنیای ملال انگیزی است آقایان !!!
نیکلای گو گول + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 16:12 توسط میثم |
کسی که به خودش دروغ میگوید وبه دروغ خودش گوش میدهد به چنان بن بستی می رسد که حقیقت درون یا پیرامونش را تشخیص نمی دهد واین است که احترام به خود و دیگران را از دست میدهد وبا نداشتن احترام دست از محبت میکشد وبرای مشغول کردن وپرت کردن حواسش از بی محبتی ... به شهوات ولذات خشن راه می دهد ودر رذالتهای خویش غرق میشود وهمه اش هم از دروغگویی مداوم به دیگران وبه خویشتن آدمی ایست
کسی که به خویشتن خود دروغ میگوید بسیار آسانتر از دیگران مورد اهانت قرار میگیره زیرا برای او اهانت پذیری بسیار لذت بخش است..... )( برادران کارامازوف )( داستایفسکی)( + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 22:37 توسط میثم |
آن چه گذشته واقعا آن چه روی داده نیست .......
..... پل استر ... + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 13:15 توسط میثم |
لحظاتی وجود دارند که تکرار آنها ممکن نیست هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت باید آنها را همانگونه که یک بار اتفاق افتاده اند تنها به خاطر آورد....
هانریش بل
آیا دروغ سر انجام انسان را به راه حقیقت نمی کشاند ؟
آلبر کامو + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 15:54 توسط میثم |
عشق بالاتر از ترحم ومهربانیست زیرا در ترحم دو عامل وجود دارد یکی آنکه رنج می کشد ودیگری آنکه با او همدرد میشود در نیکوکاری هم بدینگونه است یکی آنکه میدهد ودیگری آنکه می گیرید اما در عشق تنها یک عامل هست : زیرا دو طرف در هم حل شده اند وهرگز از هم جدا نمی شوند
یک قناری مانند روح انسان است میله هایی را که او را محاصره کنند را میبیند اما باز ناامید نمی شود وهمچنان آواز میخواند
روان آدمی و خاک یکسان هستند آنها هر دو تشنه اند ومنتظر که آسمان باز شود وتشنگی آنها را بر طرف سازد
( نیکوس کازانتزاکیس )
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 14:12 توسط میثم |
من در حلقه ای راه میروم
در شیاری از گناهان ژرف وتلخ
عشق را به اینجا راهی نیست
شکافی سیاه رخ نموده است
بر لب روبه رو
روحی سفید وکوچک می جنبد
پروانه ای سفید وکوچک
دست وپایم نیز مرا وانهاده اند
چه کسی مثله مان کرده است؟
سیلویا پلات شاعره بزرگ آمریکایی + نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 14:15 توسط میثم |
چیست این مرگ؟
چگونه به سراغ آدم می آید؟
ازکجا پیداش میشود؟
چرا پیشتر خبرت نمیکند؟
از مادرت زائیده میشوی وخیالش را هم در سر نداری....... غافل از این که مرگ هم با تو از مادر زاییده است پا به پای تو قدم به قدم .......................شاید او ......مرگ.........از مادری دیگر زاییده شده است.........اما با هر نفس با هر گام با هر دم وهر آن تو به او نزدیک میشوی واو رو به تو می آید مثل چیزی که تو را به آیینه ببرد ........ ............. تو رو به آیینه میروی چیزی هم شبیه تو رو به تو می آید.... دیر یا زود به هم میرسید
تو ومرگ.... من ومرگ.... او ومرگ.......
همین که پای به زندگی گذاشتی گام در آستانه مرگ هم گذاشتی؟؟؟؟؟
محمود دولت آبادی (سلوک) + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 17:0 توسط میثم |
دست بردار از این میکده سر به سری
پای بگذار به اون راهی که فکر کنی بهتری.....
که فقط فکر کنی بهتری..
دست بردار وبرو ول کن این خم ساغری
ای عشق با تو حرف میزنم
ای رنج مگر آجری؟
بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم ما را به غم او نخواه که نه حرص بهشت است
ای دهر تو بخور این راه را کلا که ما نخواستیم داوری
ای کاش ای کاش ای کاش داوری داوری داوری در کار بود کاشکی کاشکی کاشکی قضاوتی قضاوتی در کار بود
تقدیم به همه دوست داران شاملو ومحسن نامجو.............. + نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 17:7 توسط میثم |
جهان برای آنان که می اندیشند کمدی است وبرای آنان که احساس می کنند تراژدی
بشر طرحی است که با نیروی خود میتواند به هر گونه در آید این نیرو ریشه ای در خویش دارد وبا همین ریشه رشد میکند
ژان پل سارتر
بیا تا گل بر افشانیم ومی در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد من وساقی بهم تازیم و بنیاذش بر اندازیم
سال نو بر همگی مبارک
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 23:54 توسط میثم |
|
| ||||||